تبليغاتX
یادم تو را فراموش - در مرگ نیاز

 

 

در خفقان زندگی , سکوتم را بریدند ..دست هایشان پر از مرگ بود.

فریاد درونم وول می خورد..چشم هایم را بستم خفه شد..

زندگی را سکوت کردم..جیب هایم را پر از وحشت کردند..

و  دست هایم زیر رگبار نیاز آنها چه بی پروا به خواب رفتند..

 

 

 م.س.ت

 

ღღღ

 

ما

ـ من و تو

با جرمی ناکرده

محبوسِ زندانِ تنگِ زندگی

 گرفتارِ زنجیرهای سنگین نیاز

 عبورِِ تکراریِ روزها را بی پایان گمان می کردیم

 

آنک ما

پشت اندر پشتِ هم دادیم

محبس را در شکستیم

 با صدایی به گستاخی ی مرگ 

 فریادی از سرِ بی نیازی کشیدیم

که تو رانیازِ من بود

مرا نیازِ تو

و ما را نیازِ هیچ نیست

 

و اینک

مبارک بادِمان مرگِ نیاز

 

م.س.خ

 

 

& نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:16