در همهمه ای بی فریاد ,
تمام خانه جان باخت.
من ماندم و یک دیوار.
آنقدر خانه ی متروک دیده ام به گوش.
که شاید پنجره ای رو به مهر برای این دیوار در دفترم کشیدم.
و خیابانی مغرور را پهن خواهم کرد
تا همیشه آن کفش های خیس سیاهت را داشته باشم.
شب را بارانی رنگ خواهم زد.
و باز ابر هایی شیدا در میان دل تنگی هایم غلت خواهند زد.
و کودکی خسته , آویزان از شاخه ی درختی تکیده
مشق غم را نعره می زند.
و من خیره به دست های پینه بسته ی روزگار ,
هوس مردی رو به زوال را
در گلدانی بی ثمر می کارم.