تبليغاتX
یادم تو را فراموش - گذرگاه ابدی

 

 

در همهمه ای بی فریاد ,

تمام خانه جان باخت.

من ماندم و یک دیوار.

آنقدر خانه ی متروک دیده ام به گوش.

که شاید پنجره ای رو به مهر برای این دیوار در دفترم کشیدم.

و خیابانی مغرور را پهن خواهم کرد

 تا همیشه آن کفش های خیس سیاهت را داشته باشم.

شب را بارانی رنگ خواهم زد.

و باز ابر هایی شیدا در میان دل تنگی هایم غلت خواهند زد.

و کودکی  خسته , آویزان از شاخه ی درختی تکیده

 مشق غم را نعره می زند.

و من خیره به دست های پینه بسته ی روزگار ,

هوس مردی رو به زوال را

در گلدانی بی ثمر می کارم.

 

م.س.ت

 

 

 

 

 

 

 

 

& نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 0:1