زندگی را چنگ می زد در ظرفی بی در.
...
غم ها را تا کرد.
گوشه ی روسری سفیدش پیچید.
با قاشقی گذشته را هم زد.
چند قطره اشک بر کاسه روز مرگیش چکید.
عینک فراموشیش را روی قالی نهاد.
چای دم کشیده بود.
م.س.ت
RSS