تبليغاتX
یادم تو را فراموش - خدا می آید , از همین نزدیکی

 

 

قامتش را هل داد.

نفسش را تنگ کرد .

در گلویش سر خورد.

" این چهار دیواری که به باطل می رود

روزی میان خمیازه های کرخت مردی می میرد"

از شیار دریچه

بودن مرد روی زمین

میان آن همه ملافه ی چرک

چنگ می انداخت.

میان بازوانش کسی نعره نمی زد

تنها چشمهای بی رمق زنی خنثی

درونش ضجه می زد

و گلوی دخترکی هفت ساله

سر راه پله خون می خورد.

نگاهش را دوخت.

لای پرزهای قالی

نفس خشک خیانت

هنوز می جنبد.

 

م.س.ت

 

 

 

& نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 6:37