قامتش را هل داد.
نفسش را تنگ کرد .
در گلویش سر خورد.
" این چهار دیواری که به باطل می رود
روزی میان خمیازه های کرخت مردی می میرد"
از شیار دریچه
بودن مرد روی زمین
میان آن همه ملافه ی چرک
چنگ می انداخت.
میان بازوانش کسی نعره نمی زد
تنها چشمهای بی رمق زنی خنثی
درونش ضجه می زد
و گلوی دخترکی هفت ساله
سر راه پله خون می خورد.
نگاهش را دوخت.
لای پرزهای قالی
نفس خشک خیانت
هنوز می جنبد.