بر سنگ فرشهای خاک آلود خوابیدم
در دام خیال
پروانه ی کوری شکار کردم
که رویای پرواز در صبحی پائیزی ذهنش را فریفته بود
ستاره ی صبح را
بر پوست قیرگونه ی شب کشید
حسرتی در جانم پیچید
در گوشش گفتم:
باغ گل می دهد؟
و از زهدانِ چرکینِ این هرزِ شبِ ورم کرده
به راستی نور زاده خواهد شد؟؟؟
م.س.خ