تمام این شهر را که لیس بزنی
سر چهار راهی مرده
لجن هایی هرزه
حجم چشمانت را گدایی می کنند.
سرت را که می چرخانی
صدای خنده ی زنی روسپی
به دور گردنت می پیچد.
چرک می خندد با آن لب های ماتیکی ورم کرده.
دستگیره ی ماشین را چنگ می زند
و درست روی خاطره های دیروزت می نشیند.
آدامس تاول زده اش را جوری در دهانش نشخوار می کند
که سیگارت را قورت میدهی.
و نفرتی دیگر آتش می زنی.
کاسه ی چشم سفیدش را می اندازد بر گردن ساعت.
هرزه می چسبد به تنت.
مغزت را بی پروا له می کند.
...
..
.
غرق در افکار لغزنده ات
به ناگاه ترمز می کنی .
...
خیابان پشتی .
ساعت 0
...
در میان نگاه وحشت زده ی مرد روز نامه فروش
سیگاری روشن کرد.
و بر شیشه ی مه گرفته ی ماشین نوشت.
" من خرخره ی زنی جوان را که گناه نداشت ولی پوچ بود جویدم."
م.س.ت