خورشید روی صورتم می ماسید.
بی محابا می دویدم
با دامن بنفش کودکیم.
ابرها را کنار زدم.
درخت خندید.
رودخانه پای درخت نفس نفس می زد.
زانوانم را خم کردم.
دانه های انار را
- یاد آور دست های همیشه مهربان مادر بزرگ هستند -
پی در پی
به رودخانه سپردم
و چشم های رنگ پریده ی ما هی ها.
لای برگ های درخت
خدا را دیدم
سیب می خورد.
نزدیک بود
به سان فردا.
نفسم باز ماند.
پاهای برهنه ام را بر زمین چسباندم.
فریاد زدم :
آسمان آبی نیست.
پدر نان ندارد.
مادر سالهاست که خوابیده.
- با بغضی آکنده از استیصال -
چشم بر جنبش بی امان رودخانه دوختم.
سیب خدا بر زمین غلتید.
سر بر گرداندم.
رفت.
بی نگاهی
بی کلامی.
زندگی در گلویم خاموش ماند.
سالهاست که می نشینم
رو به سوی درخت
با سیب خدا.
بی کلامی.
بی نگاهی.
م.س.ت