راهی برای ماندن نبود
راه هر چه که بود برای رفتن بود
پس رفتیم
چندان که در انتهای رد پای ما
افق، آغاز شد.
در چاک های تشنه ی لبانت
از نیاز معصوم ِقلبم
گل سرخی روئید
که سرزمین ما شد
اینک بر خاک گرمش
قد برافراشته ایم
-مفهوم بی نیازی را-
تا کفایت ِ بودن باشیم.
م.س.خ
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
در تمامی این روزها تو بودی و تو
روزها سخت و ملول و سیاه
میان این همه تنها چشم هایم به تو بود و
دست هایم .
هر چه فریاد بود , کشیدیم .
بار ها از "روزگار ما " نالیدیم .
بغض هامان هیچ گاه به میان کوچه راه نیافت .
هر چه بود درونمان ریخت
می دانم که
گاهی از چشم هایم فرو ریخت
و شد سیبی بزرگ میان گلویت .
خواستم بگویم که
خدا در همین نزدیکی هاست .
دست هایت را در دست هایم گرفتم
قورت دادم .
به جای آن همه جمله و کلمه و حروف
شدم یک نگاه
که حالا پس از این همه روز و ماه و سال
یقین دارم
که هنوز رد آن نگاه بر دلت هست
م.س.ت