عاقبت خسته می شوی
و می نشینی کنار دیوار .
سرت را می چسبانی تنگ دیوار .
نفست که جا آمد .
یادت می آید روزی پای همین دیوار
معشوقه ات,
از عطش تابستان یا نمی دانم
شاید هم عطش دیدن تو
نفس نفس
می زد .
و تو
با لبخندت قطره قطره آب می شدی
که می چکید از صورت و دستهایش .
اما
گلویش تا همیشه خشک ماند
از عطش تابستان یا
نمی دانم
نه ,
می دانم
در حسرت دیدن تو .
م.س.ت