تبليغاتX
یادم تو را فراموش - صدای عشق می دهیم و درد
 

 

دیوارها هجوم می آورند بر تن رنجور تنهایی ام

من , میان تختم -  نفس نفس می زند -  زل زده ام

به صفحه سفید ریخته شده در چشم هایم .

می خواهم بگویم از اتفاق آبی دست هایت

نمی توانم

باز می مانم میان ازدحام کلمات

و نعش این همه کاغذ مانده بر زمین

که خیره مانده اند به خالی دست هایم

لبخندت را طرح می زنم بر صفحه ی سفید

می نویسم :

این روزها که کوچه ها خیابان ها مملو اند از زندگی و هیاهو

من اما بر روی صندلی چوبی ام نشسته ام و

خیره شده ام به حجم این همه نبودنت

به یاد می آورم لحظه های با هم بودن مان را به بغض

روزهایی که گذشتند تا به ابدیت پیوستند

و جایی میان عشق بازی ماهی ها به انتظار نشستند   نشستیم

لبخند زدیم به درد

دست تکان دادیم

و من میان آن لحظه ای که کش می آمد و تو را می برد به دور , ایستادم

نگفتم هیچ

زمین سست می شد زیر پاهایم

افتادنم را نمی خواستی

ایستادم میان نی نی چشم هایت

* * *

این روز ها  که کش می آیند مدام و تو را نمی آورند برایم هیچ

ایستاده ام هنوز

و می اندیشم به حوالی داغ بازوانت

میان این همه سرما که شلاق می زند بر ساق های برهنه ام پی در پی

موهایم  خیس است  خیابان هم

و من هر لحظه بیشتر در تنهایی ام فرو می روم  می لرزم

چشم هایم یخ زده اند  دست هایم هم

من ایستاده ام اما , هنوز

و می دانم که سیل بی امان قدم هایت آوار می شوند روزی

بر تن لخت این خیابان خیس

 

م.س.ت

 

 

 

& نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:5