زل می زنم به موهایم . ریخته اند روی شانه هایم .
شکسته اند . تاب خورده اند در انزوا .
فاصله بی قرارشان کرده است .
مدام خودشان را می کوبند به این ور و آن ور .
می پیچند در هم . صدایشان بالا می گیرد .
پرتاب می شوند توی هوا .
باز می گردند توی چشم هایم . می گزند گردنم را گاهی .
می رسانمشان به آب . صدایشان می خوابد .
خودشان را می سپارند به آب .
اشک هایم می ریزند . اشک هایشان می ریزد
آرام که گرفتیم . حوله را می اندازم رویشان .
نگاهم می ماند روی تار های بر زمین افتاده .
قورت می دهم آن حجم سنگین بغض را .
" تاب نیاوردند دوری تو را "
پاهایم را می گذارم توی حیاط .
حوله را می اندازم روی بند .
موهایم تاب می خورند توی باد .
عشق می دود توی چشم هایم .
" فرو می ریزی در من "
دست هایم را باز می کنم .
نفس می کشم تو را . بودن تو را .
عشق تو می دود در جان من .
م.س.ت