تبليغاتX
یادم تو را فراموش - میان یک روز
 


میان قاب چشم های من
آرام نمی گیرد
چشم های تو

پایت مدام ضربه می زند بر زمین

لبخند می زنم
انگار که یادت آمده باشد چیزی
لبخند می زنی
خشک می شود زود

لیوان آب را می دهم به دستت

به نا گاه

می کشی مرا در آغوشت

لیوان می افتد روی قالی

غلت می زند

میان بازوان من

شانه هایت  می لرزند

هق هقت می پیچد درون سکوت

 


لیوان خالی شده است

تو خالی می شوی در من

 

م.س.ت

 

 

& نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:18