صدای پاهایت که می پیچید توی گوش هایم
هر چه عشق بود
درون همان استکان چای جمع می شد
.
.
.
چشم هایت را می دوختی به قالی
دست های من می لرزید و
تمام عشق من می ریخت روی قالی
. . .
این روزها که او برایم چای می ریزد
هر بار استکان چای را خالی می کنم روی قالی
به دنبال تو می گردم و عشق
۸ آبان ۸۶ - تهران
م.س.ت