شهر مرده
خون آغشته به اندوه , لخته لخته آوار می شود از پنجره و
زنی فارغ می شود مردی بیست و هشت ساله را.
هلهله می پیچد درون ناودان .
اما
چشمهایش هنوز جنایت کارند .
جرم و جنون آویخته از دیوار های شهر ,
مجالشان نیست
می روی و نمی آیی .
در این نفس های بالا نیامده ,
در این خیابان مسدود ,
همه به ناگاه مرده اند.
هوای شهر خفه از صدای مرغابیهایست
که بیوه شده اند در یک صبح.
م.س.ت
یادنامه: جا مانده میان روزهاییم .خرده نگیرید بر این خانه و این روزهایش .رها می شویم همین روزها و این خانه سرشار می شود از زندگی و شعر .
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 11:1 توسط
|