خون آغشته به اندوه  , لخته لخته آوار می شود از پنجره و

زنی فارغ می شود مردی بیست و هشت ساله را.

هلهله  می پیچد درون ناودان .

اما

چشمهایش هنوز جنایت کارند .

جرم و جنون آویخته از دیوار های شهر ,

مجالشان نیست

می روی و نمی آیی .

در این نفس های بالا نیامده ,

در این خیابان مسدود ,

همه به ناگاه مرده اند.

هوای شهر خفه از صدای مرغابیهایست

 که بیوه شده اند در یک صبح.

 

م.س.ت

 

یادنامه: جا مانده میان روزهاییم .خرده نگیرید بر این خانه و این روزهایش .رها می شویم همین روزها و این خانه سرشار می شود از زندگی و شعر .