خانه

 

 

پشت دلتنگی هایم کاسه آبی ریختم

رد پایت را جمع کردم از میان کوچه

به میان خانه دویدم

قطره قطره آب بر صورتم می نشست

گمان می کنم

سقف خانه باز چکه می کند

 

م.س.ت

 

صدای عشق می دهیم و درد

 

 

دیوارها هجوم می آورند بر تن رنجور تنهایی ام

من , میان تختم -  نفس نفس می زند -  زل زده ام

به صفحه سفید ریخته شده در چشم هایم .

می خواهم بگویم از اتفاق آبی دست هایت

نمی توانم

باز می مانم میان ازدحام کلمات

و نعش این همه کاغذ مانده بر زمین

که خیره مانده اند به خالی دست هایم

لبخندت را طرح می زنم بر صفحه ی سفید

می نویسم :

این روزها که کوچه ها خیابان ها مملو اند از زندگی و هیاهو

من اما بر روی صندلی چوبی ام نشسته ام و

خیره شده ام به حجم این همه نبودنت

به یاد می آورم لحظه های با هم بودن مان را به بغض

روزهایی که گذشتند تا به ابدیت پیوستند

و جایی میان عشق بازی ماهی ها به انتظار نشستند   نشستیم

لبخند زدیم به درد

دست تکان دادیم

و من میان آن لحظه ای که کش می آمد و تو را می برد به دور , ایستادم

نگفتم هیچ

زمین سست می شد زیر پاهایم

افتادنم را نمی خواستی

ایستادم میان نی نی چشم هایت

* * *

این روز ها  که کش می آیند مدام و تو را نمی آورند برایم هیچ

ایستاده ام هنوز

و می اندیشم به حوالی داغ بازوانت

میان این همه سرما که شلاق می زند بر ساق های برهنه ام پی در پی

موهایم  خیس است  خیابان هم

و من هر لحظه بیشتر در تنهایی ام فرو می روم  می لرزم

چشم هایم یخ زده اند  دست هایم هم

من ایستاده ام اما , هنوز

و می دانم که سیل بی امان قدم هایت آوار می شوند روزی

بر تن لخت این خیابان خیس

 

م.س.ت

 

 

 

آسمان

 

                     

 

                            ستاره می شوم

                                                       ماه می روید

                                                                              در نگاهت

 

 م.س.ت

 

صدای عشق می دهیم و درد

 

دیوارها هجوم می آورند بر تن رنجور تنهایی ام

من , میان تختم -  نفس نفس می زند -  زل زده ام به صفحه سفید ریخته شده در چشم هایم .

می خواهم بگویم از اتفاق آبی دست هایت

نمی توانم

باز می مانم میان ازدحام کلمات

و نعش این همه کاغذ مانده بر زمین که خیره مانده اند به خالی دست هایم

لبخندت را طرح می زنم بر صفحه ی سفید

می نویسم :

این روزها که کوچه ها خیابان ها مملو اند از زندگی و هیاهو

من اما بر روی صندلی چوبی ام نشسته ام و

خیره شده ام به حجم این همه نبودنت

به یاد می آورم لحظه های با هم بودن مان را به بغض

روزهایی که گذشتند تا به ابدیت پیوستند

و جایی میان عشق بازی ماهی ها به انتظار نشستند   نشستیم

لبخند زدیم به درد

دست تکان دادیم

و من میان آن لحظه ای که کش می آمد و تو را می برد به دور , ایستادم

نگفتم هیچ

زمین سست می شد زیر پاهایم

افتادنم را نمی خواستی

ایستادم میان نی نی چشم هایت

* * *

این روز ها  که کش می آیند مدام و تو را نمی آورند برایم هیچ

ایستاده ام هنوز

و می اندیشم به حوالی داغ بازوانت

میان این همه سرما که شلاق می زند بر ساق های برهنه ام پی در پی

موهایم  خیس است  خیابان هم

و من هر لحظه بیشتر در تنهایی ام فرو می روم  می لرزم

چشم هایم یخ زده اند  دست هایم هم

من ایستاده ام اما , هنوز

و می دانم که سیل بی امان قدم هایت آوار می شوند روزی بر تن لخت این خیابان خیس

 

م.س.ت

 

 

 

م.س.ت انه

 

* برای همان روزها