حضور

 

 

کلمه ها می ریزند بر سر و جانم

بر دیوار تکیه می زند نگاهم

رها نمی شود اما

خودشان را می کوبند بر در و دیوار

با آن تن های نحیف شان

لبم را می فشارم

می آید آرام و با وقار

می نشیند توی چشم هایم

می خواهد بگوید

سکوت است اما

دیگری از راه می رسد شتابان

چین دامن بنفشش تاب می خورد توی چشم هایم

خنده می رویاند بر لبش

سر می گذارم بر زانوانم

طنین صدای آن دو گوشه اتاق می پیچد توی گوشهام

قالی را می تکانند

می خندند

گوشهام

دیگری گلی سرخ بر موهای سیاهش زده

و میخ بر دیوار می کوبد

چشم هایش برق می زند توی چشم هام

سر بر می گردانم

آن یکی جارو می کشد

گوش هام را می گیرم

او کتاب می خواند

رها و سر مست

آرام بود آرام

بر خاست

موهایش ریخته بود بر روی شانه هایش

نشست توی چشم هام

طره ای از موهایش را انداخت پشت گوشش

مهربانی یک قاصدک را روی شانه ام گذاشت

و زمزمه کرد چیزی در گوشم

در را گشود

یک دسته گل نرگس

لبخند زدم

بر شانه ام دستش را فشرد

 

 

 

 

 

رها

 

 

قفل زنگ بسته باز مي شود

و در فرياد مي كشد
                               براي آزادي

 

م.س.خ

نامه

 

 

فکر می کنم

دیگر وقت آن رسیده

که نامه ای به خودم بنویسم

و بگویم :

دلم گرفته و

کمی هم تنهام

دستی باید به سویم  آید

پاهایی به موزات قدم هام بر زمین کوبیده شود

تا من مست آن همه بزرگی و مهربانی و غرور

بنشینم روی زمین

تو نگاهم کنی آن گونه که می خواهم

و من بنویسم :

" ما با هم هستیم "

بخندم

و بخندی

بخندیم

با هم

 

م.س.ت