گلدان که پرت می شود از بالای پله ها

دردم می گیرد

لب هایم را می فشارم بر هم

می ایستم پشت نرده ها

به گلدان ها خیره می شوم

آفتاب تکیه می دهد به قامت من

چشم هایم را تنگ می کنم

۱       ۲       ۳

پرت که بشوند دیگر چیزی باقی نمی ماند

خاطره ای نمی ماند

 

 

آسمان را می کشم روی چشم هایم

 

م.س.ت