کوچه
می ایستم میان کوچه
جای خالی کفش های سیاهت
بعد از این همه سال
هنوز هم بر دلم سنگینی می کند
فرو می ریزی در من
خیره می شوم
کفش هایی سفید می آیند
و یک لبخند پهن
پلک هایم را بهم می زنم
مجالی نیست
یک لبخند کافیست تا دستش را در دست بگیرم و
میان جمله ی " امروز زودتر آمدی , لیلا " گم شوم
م.س.ت