کوچه

 

 

می ایستم میان کوچه

جای خالی کفش های سیاهت

بعد از این همه سال

هنوز هم بر دلم سنگینی می کند

فرو می ریزی در من

خیره می شوم

کفش هایی سفید می آیند

و یک لبخند پهن

پلک هایم را بهم می زنم

مجالی نیست

یک لبخند کافیست تا دستش را در دست بگیرم و

میان جمله ی " امروز زودتر آمدی , لیلا " گم شوم

 

م.س.ت

 

 

 

فاصله ها

 

 

 

میان این همه هیاهو زل زده ام به یک گوشه

نمی گویم هیچ

تکرار می شوی پیش چشمانم و آه

نمی آیی هیچ

می پیچد میان ملحفه هق هقم

دست می گذارم بر دهانم

تا این همه هیچ شود

تر می شود

گلویم  تاب نمی آورد

میان سینه ام  می ریزد

به یاد می آورمت

گلویم و درد

جویده جویده می گریم

 

 

دو دستش می گیردم از دو سو

سرم را روی سینه اش می گذارم

هیچ نمی گوید

 انگشتش روی  گونه ام  طرح نور می کشد

هق هقم  می خوابد

نفس هاش روی گردنم , سینه ام می ریزد

طرح نور می زند

صدایش می ریزد توی گوشهام

بغض می کنم و آه

ریز ریز می شکنم میان بازوانش

هیچ نمی گوید

طرح نور می زند

شانه هام خیس می شود

 

م.س.ت